فعل ماضی
بسم الله الرحمن الرحیم
فعل ماضی
یک هفته ای می شد که در اون کلاس تدریس می کرد ودر تمام اون یک هفته اون بچه با اون چشمهای میشی ونافذش تموم ذهنش رو پر کرده بود ، جلو کلاس راه می رفت ، از چپ به راست واز راست به چپ ، داشت فعل ماضی رو درس می داد ، (( فعل ماضی دلالت می کند بر انجام کاری یا روی دادن حالتی در گذشته)) ، ویک بار دیگه به پسرک نگاه کرد که سرش رو پائین انداخته بود وزیر لب چیزی رو زمزمه می کرد ، درست مثل همیشه . یک بار دیگه خواست غافلگیرش کنه ، با خودش گفت : این بار دیگه حواسش نیست وبعد با صدایی محکم او رو صدا زد . علی ، ؟ آخرین کلمه ای که گفتم چی بود ؟ علی با آرامش بلند شد وگفت : آقا گفتید این بار دیگه حواسش نیست . ـ نه این رو نمیگم ، قبل از اون ، ـ آقا گفتید فعل ماضی دلالت می کند بر ........ و او بر خودش لرزید ، این رو گفته بود اما .... اما جمله اول علی رو هرگز به یاد نمی آورد که بلند به زبون آورده باشه ، خواست بپرسه اما شک کرد ، دوباره به پسرک نگاه کرد ، سرش پائین بود وجمله رو هم کاملا درست گفته بود اما هنوز داشت چیزی رو با خودش زمزمه می کرد ، سعی کرد ازش بپرسه اما انگار کسی بهش گفت بگذار برای بعد و فقط به عوض کردن جای علی اکتفا کرد واو رو به نیمکت اول آورد تا بقول خودش جلو چشمش باشه وشروع به ادامه درس کرد اما هنوز ذهنش مشغول بود ، چطور ممکنه ؟ آیا اون جمله رو با صدای بلند گفته ؟ ـ نه ، هرگز ممکن نیست . بنا بر این فقط این باقی می مونه که ذهنش رو خونده باشه ، یعنی این امکان داره ؟ اگر اینطوره دست راستش رو بالا بیاره . این بار در جای خودش میخکوب شد چیزی شبیه ترس همه وجودش رو فرا گرفته بود ،
علی دست راستش بالا بود وباز با همون سرعت دست رو پائین آورد ، کنار نیمکت علی رفت ، اون بچه ده ساله هنوز زیر لب چیزی رو ورد گونه تکرار می کرد ، سر خودش رو کنار گوش پسرک گذاشت وگفت : چیزی میخواستی بپرسی ؟ علی با آرامش کنار گوش معلم گفت ، آشفتگی خاطر شما ، ما رو هم آشفته کرده ، کمی آرامش داشته باشید. این بار دیگه داشت خشک می شد ، پرسید چطور ؟ وپسرک با چشمهای نافذ خودش در چشمهای او نگاه کرد وگفت : مراقبه کن .
راستی این کلمه رو کجا شنیده بود ؟ بعد از اون روز خیلی ها دیدند که زنگ های تفریح معلم از کلاس بیرون نمی رفت وعلی هم در کلاس می موند ووقتی هر دو از کلاس بیرون می اومدند چیزی زیر لب زمزمه می کنند . وآخرین روز درس وقتی علی در حال امتحان سرش پائین بود وچیزی زیر لب زمزمه می کرد اگر چه خیلی مفهوم نبود ولی معلم می شنید که میگه
" وحدهو لا اله الا هو "![]()
سلام دوستان