اب حوض
بسم الله الرحمن الرحیم
آب حوض
همونطور که داشتند آب حوض رو خالی می کردند وکاسه کاسه وسطل ، سطل بیرون می ریختند ، برق شیطنتی در چشمهای او درخشید ، اونها سه برادر بودند واو کوچکترین اونها بود ، دوباره به دور وبر نگاهی کرد وراهی رو که می خواست از اون طرف فرار کنه از نظر گذروند ولبخندی دیگه به لبهاش نقش بست ، دو برادر دیگه بشدت مشغول خالی کردن آب حوض بودند واو در فکر اجراء نقشه ای که در سر داشت ، قبلا هم این کار رو بارها انجام داده بود وهر بار هم با موفقیت از دست اونها فرار کرده بود وهیچکدوم از اون دوتا حتی به گرد پای او هم نرسیده بودند حتی خود اونها هم میدونستند که حریف این وروجک نخواهند شد و بی بی هم به این مسئله ایمان آورده بود ، یه گلدون توی راه بود که فرار اورو سخت می کرد ، برای رد گم کردن کاسه ای آب داخل اون ریخت واون رو از سر راه برداشت دوباره کنار حوض برگشت ،
اون دوتا ....... ، برادر هاش رو می گم ، هنوز بسرعت کار می کردند ، بی بی گفته بود تا آب حوض رو کاملا خالی نکنید از نهار خبری نیست ، درست مثل روزهای قبل از جبهه ........... وحالا دیگه از جنگ خبری نبود ، یک بار دیگه مسیر فرار رو چک کرد درست مثل روزهای گروهان تخریب . راه امن بود ، هیچ مانعی وجود نداشت ، کاسه آب لب پاشویه رو برداشت واون رو پر از آب کرد ، نگاهی به برادرهاش کرد وهمه آب اون کاسه رو به سر وروی برادر هاپاشید ورو به فرار گذاشت ،
یکی از اونها با بد خلقی گفت : ای کثافت باز هم خیسمون کرد وبطرفش خیز برداشت ، اما .... اما این دفعه خیلی زود به او رسید ، با دو قدم یا سه قدم وحالا صدای شیون وگریه او بود که فضا رو پرمی کرد. بی بی سراسیمه از شنیدن صدای شیون از آشپزخونه کنار حیاط بیرون پرید وماهیتابه ای که در دست داشت میون زمین وهوا رها شد . حالا هر چهار نفر گریه می کردند ، بی بی توی درگاه آشپزخونه ، واون سه برادر هم دونفر در وسط حیاط وکوچیکه هم با هر دوپای قطع شده روی ویلچر.
سلام دوستان