کسالت نور و ظلمت

فرشته و دیو

به تکرار

اندیشه ای نوین طلب کند

که اینان

اعتیاد ذهن چو منند و ما

 

حرفی نوین

سخنی تازه می شاید

تا زدوده کند

 

از خویش رسته ای تا

در سخن آید

هزاران لاله شکوفا می باید

از نوسان داس

بر گلوی خوشه های طلائی

 

جهل مرکبی است این

تا صبح برخیزی به سلامی

بی هیچ انفجار

وهمه شب به سر بری

به حماقت خفتن

بی هیچ اندیشه

از تلاطم فردای

 

ظلمت به واژه چه سان تواند

توصیف جهل نمودن

که منم و توئی و مائیم

و دیو 

از چه بدین ناشاد

که چو مائی

روی دیو سیاهی

به سپیدی سپیده دم

نیکو نمودیم

 

آه ......

طلیعه یک انفجار کو

تا که آبی آسمان چشمانی بدراند

که در پس آبی

رنگینه ایست از

عشق و شجاعت

و آبی هیچ هیچ هیچ .....

 

نور نه انفجار  ُ  جهلی است

که ذهن بدان معتاد و مخمور

تا که هیچ رنگی جز از آن به نظر نایدت

که در نور

سرخ نیز هست ......