سگ
((سگ))
گرسنه ونا امید بعد از حدود سه روز انتظار از حفره ای که توی دل اون همه سنگ وخاک وگل وشل بود بیرون خزید . زانوهای سست خودش رو به زحمت راست کرد ، کمی به چپ وراست خودش نگاه کرد ، برف سنگینی که سه روز پیوسته در حال باریدن بود ، حالا دیگه قطع شده بود و هوا تاریک وروشن می شد وخبر از آفتابی می داد که تا چند لحظه دیگه سر از زیر خروارها ابر بیرون می آورد ، زمین پوشیده شده بود از برفی سنگین وتقریبا همه چیز در زیر لایه قطوری از برف مدفون بود ، لعنت به این روز های برفی ، صدای شادی بچه هایی که در دور دست مشغول برف بازی بودند او رو به اون سمت هدایت کرد ، احساسش بهش می گفت شاید تکه نونی از دست یکی از اونها روی زمین بیفته وبتونه کمی از رنج گرسنگی رها بشه . سرش رو پائین انداخت وبا زبونی که حالا دیگه از گرسنگی از دهنش بیرون می زد از حاشیه خیس ونمور کنار دیوار که خالی از برف بود بطرف صدا حرکت کرد ، به یاد می آورد که هر موقع هوا ابری وسیاه می شد ه ، انتظار همین اوضاع رو داشته ، سوز برف تا استخوانش نفوذ می کرد ، دو سه دفعه هم پا های بی رمقش روی برف سر خورد وتعادلش رو از دست داد ، به صدا نزدیک شده بود که ناگهان به خودش اومد ، نگاهی به اطراف کرد ، سر وصدای بچه ها به کلی قطع شده بود وجای خودش رو به تصویر تعدادی بچه تخس وشیطون داده بود که او رو محاصره کرده بودند وهر کدوم یه گلوله برفی در دست داشتند وبا چشمهایی که از فرط شیطنت برق می زد منتظر عکس العملی از او بودند ، درنگ جایز نبود وباید فرار رو بر قرار ترجیح می داد ، همین کار رو هم کرد ، ولی چقدر سخت بود حرکت کردن توی اون برف سنگین ، می خواست با زوزه های خودش به اونها بفهمونه که بابا من دیگه رمقی برای فرار ندارم اما چطور؟ ودر همین لحظات چند تا گلوله برف آبدار هم توی سرو کله وبدنش خورد وفغانش رو به آسمون بلند کرد ، بچه ها هم گویی دست بردار نبودند واو رو تا مصافتی زیاد دنبال کردند . گرسنگی دیگه امانش رو بریده بود واز فرط خستگی نفسش به شماره افتاده بود وبه بخت بد خودش لعنت فرستاد ، با اینکه صدا خیلی دور شده بود هنوز می ترسید وایسه و پشت سر خودش رو نگاه کنه ، اما مگه تا کی می تونست به دویدن ادامه بده ؟ روی تلی از برف جائیکه از سطح زمین پوشیده از برف بلند تر بود متوقف شد وبا نفسی که از فرط گرسنگی وخستگی بالا نمی اومد به پشت سرش نگاه کرد ، هنوز نمی تونست دید کافی از محیط اطراف خودش داشته باشه که حجم سنگینی از برف روی سرش ریخت ودر حالیکه ناله اش به آسمون بلند شده بود واز مهلکه می گریخت صدای قهقهه چند تا مرد که در حال برف پارو کردن بودند گوشش رو پر کرد ، یک نفس دوید تا به حاشیه شهر رسید ، آفتاب از زیر ابر ها بیرون اومده بود تردد وسایط نقلیه ، جاده وحاشیه جاده رو گل وشل کرده بود ، چند مرتبه آب گل آلود ، با عبور ماشینها به سر وکله اش پاشید ، هر بار به بخت بد خودش لعنت کرد اما باید ادامه می داد تا به زباله دونی اون طرف جاده برسه ورسید . چند نفر داخل زباله ها می گشتند وهر چیزی که قابل تبدیل بود رو از زباله دونی جمع می کردند ، کمی توی زباله ها پرسه زد تا شاید او هم سهمی در اونجا داشته باشه ، تکه نونی ، استخونی ، چیزی تا شاید از این گرسنگی لعنتی که او رو تا سرحد مرگ رسونده بود رهایی پیدا کنه ، اما اون چند نفر با چوب دستی وسنگهایی که بطرفش پرت می کردند دنبالش کردند وباز هم مجبور شد فرار رو بر قرار ترجیح بده ، حالا دیگه به حاشیه جاده رسیده بود ، اما ..... اما نه ، دیگه از عرض جاده عبور نکرد ، دستهاش رو روی زمین ، روی سطح جاده دراز کرد وسر خودش رو بین دودست روی زمین گذاشت وصدای بوق کامیونی که حالا از روی سرش عبور می کرد در گوشش جاودانه شد ، شاید اگر این اتفاق نیفتاده بود می تونست اون بچه رو ببینه که تا کمر از شیشه بغل کامیون بیرون اومده وبراش غذا می ریزه .
سلام دوستان