من در من
هماره بدنبال خندقی ..
به انبوه لای
تا که خود را بدان آلوده سازی
و سر به زیر آن
آسودگی آفرینی
از آنانکه به تو محتاج ترانند
از خویش گریزی نیست
یک لحظه اگر اندیشه کنی
خلق را فریفته به نانی
زندگی اگر این است
و خود به لجن زاری
چسبیدن پیچک وار
هیهات هیهات هیهات
پوچی تام است
چون تا در خود آئی
رخت بایستی بستن
و نامی به جای نهادن
و نه نانی با خود بردن
از چه چنین بد خوی
وز چه بدین ناساز
که طفلانت نیز
با یاد تو نخورند و نیاشامند
اندیشه کن دمی
که در انتها
راه باریک همی خواهد شدن
به شیبی نا ملایم
به فرجام مغاک
و فراخی دنیایت
با تو نباشد
الا آهی از جگر سوخته
که آن تو را یار است
اندیشه کن .......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ ساعت 13:41 توسط مهران ازادپی چیز مشنگ قلی
|
سلام دوستان