هماره بدنبال خندقی ..

به انبوه لای

تا که خود را بدان آلوده سازی

و سر به زیر آن

آسودگی آفرینی

از آنانکه به تو محتاج ترانند

 

از خویش گریزی نیست

یک لحظه اگر اندیشه کنی

خلق را فریفته به نانی

زندگی اگر این است

و خود به لجن زاری

چسبیدن پیچک وار

هیهات  هیهات  هیهات

 

پوچی تام است

چون تا در خود آئی

رخت بایستی بستن

و نامی به جای نهادن

و نه نانی با خود بردن

از چه چنین بد خوی

وز چه بدین ناساز

که طفلانت نیز

با یاد تو نخورند و نیاشامند

 

اندیشه کن دمی

که در انتها

راه باریک همی خواهد شدن

به شیبی نا ملایم

به فرجام مغاک

و فراخی دنیایت

با تو نباشد

الا آهی از جگر سوخته

که آن تو را یار است

اندیشه کن .......