مهمان
بسم الله الرحمن الرحیم
مهمان
صدای توپها وخمپاره ها نزدیک شده بود ، هر از گاه سوت خمپاره ای از بالای سقف فرو ریخته خونه پیرزن عرب رد می شد وگردن نخلی رو قطع می کرد واز اون گرد وخاک به هوا بلند می شد . پیرزن دنباله جامه سیاه خودش رو از داخل گرد وخاکهایی که وسط اتاق ریخته بود جمع کرد وتکون داد ، اتاقی که تا چند وقت پیش زیبا ترین اتاق محله بود ، وآخرین تکه وسایل به درد بخور خودش رو جمع وجور کرد و یک بار دیگه نارنجکی رو که در دست داشت در مشت خودش فشرد ، نارنجکی که شوهر پیرش در آخرین لحظاتی که داشت شهید می شد در دستش گذاشته بود و سفارش کرده بود ، مبادا زنده دستگیر بشی ها ، اینها ..... ای ضامنش رو میکشی ..... فنر که رها شد ، تا پنج میشمری ..... خلاص .
پهنه صورتش رو با گوشه شالش پاک کرد ویک بار دیگه از پنجره چوبی به نخلستان نگاه کرد ، جرات نمی کرد بطرف شط بره ، مثل اینکه درگیری کنار شط خیلی سنگین بود واز دور پسرش رو دید که افتان وخیزان بطرفش می دوه ، وقتی به میون درگاه رسید ، با وجود نوری که از پشت می تابید وباعث شده بود صورتش در تاریکی بمونه ، مادر ، رگه باریک خونی که از پیشانی راه خودش رو توی گرد وغبار غلیظی که صورتش رو پوشونده بود باز کرده وبه لبهای خشک وتشنه اش رسونده بود تشخیص می داد ، اسلحه بدون خشابی که در دست داشت خبر ناگواری رو گواهی می داد ، بریده ونفس زنان فقط یک جمله گفت ..... ننه ... خط شکست . وبعد زانو به زمین زد وخم شد وهای های گریست ، بعد با عجله نیم تنه خودش رو بالا گرفت وادامه داد ، خو یالا په ، چرا منتظری ؟
پیرزن در حالیکه نگاهش بطرف شط می دوید گفت : امون از چشم انتظاری ، .... ـ ننه تو رو خدا ول کن این حرفهارو ...... راه بیفت ( ـ ننه دلم گواهی میده مهمون دارم )، وپسر که دیگه درنگ رو جایز نمی دونست بازوی پیرزن رو گرفت وبطرف درب دیگر ساختمان که روبروی درب ورود بود کشید ...... پیرزن که هنوز مبهوت بود از کنار دست جوون به بیرون خونه نگاه کرد وگفت اومدند .....پسر فریاد زد تو برو .....، تو برو .....، من معطلشون میکنم وپیرزن که یارای مقاومت نداشت از درب پشتی بیرون رفت در حالیکه پاهاش او رو یاری نمی کرد، هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای دو گلوله وبعد فریاد پسرش او رو به خود آورد ، متوقف شد ، برگشت و توی درگاه درب خروجی پسرش رو دید که خون از زانوش جاری بود وقدش از درد خم شده بود ، بطرفش دوید و وقتی بالای سر او رسید توی اون یکی درگاهی اتاق ، تصویر تاریک سربازی رو دید که اسلحه ای به دست داره وظاهرش نشون میداد عراقی باشه ، همه جسارت خودش رو جمع کرد ، ضامن نارنجک رو کشید ، ـ یک ..... دو ..... ، صداری فنر نارنجک با فریاد مردی که با زبان عربی مادرش رو صدا می زد در هم آمیخت ...... ـ امی .......
شکی تمام وجودش رو فرا گرفت ودستش لرزید ، اما حالا دیگه راهی براش باقی نمونده بود ، سرش رو بالا کرد ..... سه ...... چهار ..... ونارنجک رو ناشیانه به میون اتاق پرتاب کرد ..... اما .... اما انگار اسلحه پیکری که توی درگاه ایستاده بود خشاب نداشت ، ونالید ـ امی ....... پیکره ای که توی درگاه بود با صدای انفجار چرخی زد وبا پشت به کف اتاق نیمه تاریک افتاد وجوان پیرزن هم از درد ترکشهایی که به کمرش اصابت کرده بود ، قد خمیده خودش رو راست کرد وچند لحظه بعد چشمهاش به سقف فرو ریخته اتاق خشک شد . پیرزن شیون کرد وبطرف پسرش دوید تا سر او رو در آغوش بگیره ویک لحظه از تعجب خشک شد .
کدوم یکی از اون دو پسرش بود ؟ وشاید هر دوتا .... ، شباهتی که بین اون دوتا بود ، اصلا انگار هر دو یکی بودند ...... واین بار با سوز دل نالید ...... چند سال منتظر مهمان شدنت بودم ...... وخاطراتی رو مرور کرد که دو قلوی پسرش رو با عموش که بچه دار نمی شد برای زندگی به عراق فرستاد.
سلام دوستان