سر به خرابات مغان دوش نمودم به فغان

غرق مناجات همه ما همه در خواب گران

پیر خرابات مرا گفت بزرگی صنما

مست اگر نا شده ای پیش بیا باد وزان

تو همه خود محو منی بلبل باغ و دمنی

مهتر خوش پیرهنی این بر ما گشته عیان

گل بنمایاند به ما تا چه کند چون و چرا

جامه دریدی گل ما عور شدی نی به نهان

دیده به ما دوخته شد یکدم و پر سوخته شد

ریخت پر افروخته شد گو برسیدی به خزان

جان زبرم دور شدی وصله ناجور شدی

گفتمش ای بخت جوان پرده برانداز عیان

گفت که اینگونه کند عشق و دگر گونه کند

وارو  و  وارونه کند گرکه فتد در سرمان

تو همه از خویش نه ای هرچه کنی بیش نه ای

از خود خود پیش نه ای چون شدی از خویش رمان

پیش بیا باده گشا خرقه و سجاده گشا

چاک گریبان بنما تا رسی از جسم به جان

گفت مرا چهره نما رخ تو عیان کن چو سما

عقده خود را بگشا بلبل خوش خوان جوان

نعره مستانه زدم یکسره دیوانه شدم

چاک گریبان بزدم خرقه سالوس و زیان

از تن خود خسته شدم چون خم بشکسته شدم

ریخته پر رسته شدم از غم سودای جهان