تقدیم به مادرم که اگر چه نبود اما هدایتش با من بود

 

به شبح وادی خواب

به شبی خامش و لنگ

مردی از من پرسید

که چه آموخته ای ؟؟

گفتمش هیچ ........ولی !

گفت او هیچ مگوی

و به رویم خندید

ناگهان پنجره ای را دیدم ......

شبنم سرد عجیبی به رگانم پیچید

جنس آن پنجره از جسم غبار

جانش از جنس بلور

درگهش رو به صفا

پشت آن شهر خدا

 

پیش آن پنجره باغی دیدم

که درختش از شعر

جنس آن کاغذ کاهی ........ اما

واژه هایش همه از شبنم پاک

سر یک شاخه آن

من طنابی دیدم

صاحب باغ بر آن آویزان

و به من می خندید

و در آن صبحدم نیلی رنگ

در هوا می رقصید

سنگ قبری دیدم ......!

که بر آن با خط سبز پر رنگ

واژه (( یاهو )) بود

از پس سنگ شبق هیچ نبود

و فقط (( یا هو )) بود

مادرم از جا جست

تکه ای از مه آن سوی افق

کند و با خود آورد

تا که با دست نوازش بزداید خاکی

و لبانم خندید

پشت آن پنجره رویائی بود

همه زیبا همه سبز

روی پرچین افق زاغی بود

به کبوتر بچه ای دان می داد

بالهایش ز طلا

نوکش از لوء لوء نور

و کبوتر بچه

به بلندی شقایقها شد

پشت آن پنجره چشمی دیدم

در خط سبز افق

روی نمناکی مطبوع علف

به زلالی محبت زیبا

 

پشت آن پنجره دریائی بود

که در آن ماهیخوار

به علف های صفا راضی بود

 

پیش از آن پنجره گرگی دیدم

به بزی شیر نوازش می داد

و خری را دیدم

سوره یاسین از بر می کرد

و شغالی دیدم

که غذا را سر یک میز قشنگ

با پرستیژ می خورد

و دو چشم پر اشک

که گرسنه خوابید .