تقدیم به محمد رسول جلیلیان به بهانه سالگرد کوچ غریبانه
برای بهار مومنی
من به کجا برم خدا این دل بی قرار را
طوق جنون زمن گرفت این سر اختیار را
بند و کمند و بازوان جمله محیاست ولی
من نتوانمش کشم در بر خود نگار را
هله جنون من همی شهره و پرده در شود
مر تو کشی به روی من پرده استتار را
مطرب اگر غمم شده راهنشین راه دل
رهزن رهنشین کند پنجه تو ستار را
رهزن چشم من چرا نخفته تا سحر دلا
تا که رباید از عدو آن می خوشگوار را
مگر صدای پای تو از سر راه چشم من
بشکند از حریم دل خلوت انتظار را
ترسم از این راه سپر که یار جستجو کند
در پی آشنای خود گم بکند دیار را
چونکه رسول میمنت آمده از دیار گل
بلبل مست نغمه خوان زنده کند بهار را
این دل مست بی خبر گوش نمی دهد به کس
داد و فغان بر زنید واعظ هوشیار را
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ ساعت 12:29 توسط مهران ازادپی چیز مشنگ قلی
|
سلام دوستان