گرمی دستانت را عهدی بستم

تا فراموشی قرون را

 تاثیری نپذیرد

که تو در قلب منی

و به گرمی خون نشیط شریانم

 

مستوری شامگاهان چشمانت را

آینه ای در مقابل می نهم از خویش

تا که دریای بی نهایت ستارگان

از آن من باشد

 

دستان من عطر دستان تو را دارد

شمیم دستانت را در میابم

پس من زنده ام ...........

اگر چه در چشمان تو غرق می شوم

و از کوج ترین و دنج ترین زاویه چشمانت

دنیا را نگاه می کنم

اینک ..........

انحنای سبز دریا از آن من است .......