یادم میاد اون قدیما

وقتی میشد تنگ غروب

قصه می گفت مادر بزرگ

تا وقتیکه خوابم می برد

 

قصه حسن کچل

که میخواس دیبه رو داغونش کنه

شیشه عمر اونو بشکنه و یه گوشه زندونش کنه

 

دختر خوبیها رو

چل گیسو آزادش کنه

شهر زنجیر شده رو

یک شبه آبادش کنه

 

قصه خروس زری

که دیگه فریب روباهو نخورد

که حالا خوب میدونست

وقتیکه میخواد یه آواز بخونه

چشماشو باز بزاره

که کلاه سرش نره

 

قصه ماهی کوچولو

که تو فکر رفتن به دریا بود

که دیگه رودخونه جای اون نبود

بعدشم وقتیکه رفت

بعدشم وقتیکه به دریا رسید

خودشو زندونی دید

 

و یه شب وقتی خوابید

خواب اون شهری رو دید

که کسی غصه نداشت

پسته سر بسته نداشت

آخرم زد به سرش

که به اون شهر قشنگ

که به اون شهر بزرگ رنگارنگ

سفر کنه

از خودش بگذره و

دنیا رو تازه تر کنه

 

قصه حوض عسل

شهد و گلاب

که توی باغ بهشت فراوونه

قصه حور و پری

که میشن همدم آدمای خوب

 

طفلکی مادر بزرگ چه ساده بود

چه چادر نمازی داشت

با یه سجاده و یک مهر بزرگ

که دلم غنج می زد

سرمو روش بزارم

واسه آدمای خوب

از ته دل دعا کنم

 

آدم خوب کجا بود

آدمای خوب خوب

مال تو قصه ها و افسانه هاست

 

آدمای خوب ما

دلشون به این خوشه

دو رکت نمازه رو چاقش کنن

که الان غروب میشه

بعدشم هنوز سلامو نداده

دستشون بالا میره

یه چیزی طلب کنن

بعضی هام نعوذ بالله چی بگم

با دوشب نمازشون یه دنیا منت میزارن

 

قصه ماشین دودی

شهر شب دیب سپید

 

راستی گفتم شهر شب

یادم میاد تو شهر شب

صدای خش خش زنجیر می اومد

از در و دیوار شهر

ناله شبگیر می اومد

 

یه طرف آه و فغون

یه طرف غرقه خون

یه طرف گریه و آه

یه طرف چاه سیاه

 

یه طرف زاری مردان اسیر

یه طرف شیون مادر های پیر

همگی اسیر بودن

جوون نبودن .......

پیر بودن

 

شب و شب و شب سیاهه

خورشید خانوم تو چاهه

خورشید خانوم بالا بیا

فردا چرا حالا بیا

 

دنیا رو روشنش کن

بیابونو گلشنش کن

خورشید خانوم آفتاب کن

یه مشت برنج تو آب کن

 

اما نه .........

آفتاب چی ؟

کشک چی ؟ مهتاب چی؟

شب و شب و شب  سیاهی

انگار تو قعر چاهی

 

شب که بود سایه نبود

واسه آدما پایه نبود

وقتیکه سایه میره

آدم دلش میگیره

 

مردما می ترسیدن از تنهائی از خودشون

همشون می لرزیدن از نگا های دیگرون

 

پا و دستشون به زنجیر

هوای شب نفس گیر

شهر شب و همش کار

خستگیا چه بسیار

نفس نفس زنون همه

میفهمیدن که ماتمه

 

دیب سفید چه بد بود

سرش عین سبد بود

خرخر خرناس میکشید

تو شهر شب دیب سفید

 

همه جا رو کرده بود قرق

عین دود صد تا چپق

تنوره و فریاد می کشید

تو شهر خلق نا امید

 

آتیش آتیش چه آتیشی

کدوم یا هوی درویشی

کدوم روز کدوم کشک

فقط دامنا پر اشک

 

جرینگ جرینگی بود و بس

جرینگ جرینگ و خس و خس

نه حوض نقره در کار

نه جنب و جوش بسیار

 

دیب سفید تنها نبود

با بهتر از ما میگذروند

از ما بهترون خنده کنون

میخندیدن به وضعمون

وقتیکه ما رو می دیدن

می زدن و می رقصیدن

 

یهو یه شب تو شهر شب

گرومپ گرومپ تلپ تلپ

صدای پائی اومد

انگار ........ صدائی اومد

از اون بالا یکی میگفت

نباس دیگه خرگوشی خفت

پاشین و ناله سر کنین

دیب سفید رو در کنین

 

نفس نفس زیاد شد

یکدفعه مثل باد شد

داد همه در اومد

حوصله ها سر اومد

 

رفتن همه یکی شدن

به خودشون متکی شدن

رفتن همه یه تن شدن

دیواری از آهن شدن

 

دیب سفید رو روندن

سم به گلوش خوروندن

 

دیب سفید گریه کنون

افتاد به پای این و اون

تو رو خدا مهلتم بدین

بازم خجالتم بدین

یه کاری کردم پشیمونم

اما اینو خوب می دونم

من که برم خنده میره

الآن شیکم هاتون سیره

من که برم گشنه می شید

من که برم تشنه می شید

 

مردم شهر خسته بودن

راه دیبه رو بسته بودن

از ما بهترون که ترسیدن

دیب سپیدو بر چیدن

 

اما صبی دیده نشد

زنجیرا برچیده نشد

صب رو کسی ندیدش

شب رو کسی نچیدش

 

دیب سفید که رفت راش

دیب سیاه اومد جاش

جرینگ جرینگ زیاد شد

از ما بهترونه شاد شد

 

از پی شب شب اومد

غمگینی و تب اومد

صب حقیقت نداره

شب همیشه بیداره