جاودانگی
دوش به مرغ و دمن شب پره دیوانه شد
شعله آتش گرفت یکسره ویرانه شد
زعطر گل بوستان بسکه به سر گیج شد
رو به بیابان شد و بی سر و سامانه شد
شهد گلستان چشید بر سر آتش رسید
بال به اخگر زد و بی دل و پروانه شد
چون ز تنش پر بسوخت بال به اخگر بسوخت
در نظر بوستان عاقل و فرزانه شد
بال و پر سوخته طوس پر افروخته
با می خاکستری ساقی میخانه شد
چون به سرای رفیق هدیه خود جان نمود
شهره هر شهر شد هم بت و بتخانه شد
بر سر کوی رفیق چون به خرامان رسید
باد زد و خاک شد تربت هر خانه شد
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۸۷ ساعت 11:52 توسط مهران ازادپی چیز مشنگ قلی
|
سلام دوستان