دوش به مرغ و دمن شب پره دیوانه شد

شعله آتش گرفت یکسره ویرانه شد

زعطر گل بوستان بسکه به سر گیج شد

رو به بیابان شد و بی سر و سامانه شد

شهد گلستان چشید بر سر آتش رسید

بال به اخگر زد و بی دل و پروانه شد

چون ز تنش پر بسوخت بال به اخگر بسوخت

در نظر بوستان عاقل و فرزانه شد

بال و پر سوخته طوس پر افروخته

با می خاکستری ساقی میخانه شد

چون به سرای رفیق هدیه خود جان نمود

شهره هر شهر شد هم بت و بتخانه شد

بر سر کوی رفیق چون به خرامان رسید

باد زد و خاک شد تربت هر خانه شد