راه مدرسه برای مهرنوش سعید کریمی
آندم که تو رادر ره باریک مدرسه ...
خندان و شاد و خرم و سرمست و پر نشاط
با دستهای گرم
با چشمهای چون شب و با چهره چو ماه
با قلب پر زمهر
لبخند عاشقانه و گرمی آن نگاه
دیدم ..... دلم زشوق
شد روشن همچون درخشش پر جلوه پگاه
آنگه که گشت دلم مملو اشتیاق
تا لحظه ای روشن شود چشمم به چشم تو
تا یک نظر نظاره کنم قهر .....ُ خشم تو
دانستم این نکته که دل مبتلا شده
زندانی و اسیر دوشبگون ُ چشم تو
آنگه که زنگ خانه تو با بهانه ای
بفشردم و خودت به دم درب آمدی
آنگه که از تلاقی چشمم به چشم تو
صد برق آتشین
از قعر تاریکی چشمان مست خود
بر قلب من زدی
آنگه که با غرور
آنگه که با تبسم و لبخند و رمز و راز
دادی به من ندا
از زیرکانه تماشای سایه ها
عشقت به دل نشست
چون باده ای که به جام شراب شد
عشقت به دل نشست
چون عاشقی که به جامی خراب شد
آنگه که از فراغ تو چشمم پر آب شد
آنگه که چهراه ات
در خاطرات کهنه بسان سراب شد ........
آنگه .........
چه خسته ام ........
سلام دوستان