نکو رویان
|
یکی یاری بدیدم شاد و سر مست |
سرشکم بیکرون در دیده بنشست |
|
یکی گفتم که ای گریان دل خون |
تو خود نا دیده غم این چه سرشک است |
|
بگفتم ساقی غمخوار حالم |
ندیدی یار من پیمانه بشکست |
|
دمی با من خوش و خندان و سرمست |
کنون از دیدنم دیده فرو بست |
|
بگفتا ای جوان اینسان دو رنگی |
همی نظم ونظام روزگار است |
|
دریغا از جفا کاری نگویم |
همین وانم همی الحق که زشت است |
|
بگفتم از ریا کاری دلم خون |
خوراکم درد دل آب دو چشم است |
| چراغ زندگیم از رنج و هرمان |
به دست روبهی جانانه بشکست |
| بگفتا آن کسی تن بر ریا زد | به دست خود ریا و فتنه کشته است |
| وگر جور و جفا در او نباشد | همه روی زمین بر وی بهشت است |
| بگفتم گر ریا کاری نباشد | دگر بر یار دل دادن نه زشت است |
| دگر ای کین و بد خواهی خبر نیست | برای عاشقان دنیا بهشت است |
| ولی افسوس این پیمان شکستن | به چهر هر مه تابان نوشته است |
| خداوند جهان جور و جفا را | از اول با نکو رویان سرشته است |
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:21 توسط مهران ازادپی چیز مشنگ قلی
|
سلام دوستان