یکی یاری بدیدم شاد و سر مست

سرشکم بیکرون در دیده بنشست

یکی گفتم که ای گریان دل خون

تو خود نا دیده غم این چه سرشک است

بگفتم ساقی غمخوار حالم

ندیدی یار من پیمانه بشکست

دمی با من خوش و خندان و سرمست

کنون از دیدنم دیده فرو بست

بگفتا ای جوان اینسان دو رنگی

همی نظم ونظام روزگار است

دریغا از جفا کاری نگویم

همین وانم همی الحق که زشت است

بگفتم از ریا کاری دلم خون

خوراکم درد دل آب دو چشم است
چراغ زندگیم از رنج و هرمان

به دست روبهی جانانه بشکست

بگفتا آن کسی تن بر ریا زد به دست خود ریا و فتنه کشته است
وگر جور و جفا در او نباشد همه روی زمین بر وی بهشت است
بگفتم گر ریا کاری نباشد دگر بر یار دل دادن نه زشت است
دگر ای کین و بد خواهی خبر نیست برای عاشقان دنیا بهشت است
ولی افسوس این پیمان شکستن به چهر هر مه تابان نوشته است
خداوند جهان جور و جفا را از اول با نکو رویان سرشته است