گفتم ای ساقی چه باشد عشق بی حد با رفیق

گفت همچون ذورقی باشد که دست آرد غریق

گفتمش بی حرمتی چون باشد اندر این طریق

گفت خود بی حرمتی افکندن جان در حریق

گفتمش بی عشق بر حق چون شود جان و دلم

گفت جان آشفته و دل بحر ظلمت را غریق

گفتمش چون باشد این عشق به یزدان عشق حق

گفت خود بنما سوال از راهیان این طریق

گفتمش عشق به حق را چون برانم بر دلم ؟

گفت میل بر هوا را در دلت گردان رقیق

گفتمش عارف بگو کی می رسم بر شهر عشق

گفت هر آنگه که بندی عهد و پیمان با رفیق

گفتمش آخر چگونه طی کنم این راه دور

گفت خود آگه شوی چون پا نهی در این طریق

گفتمش آیا در این ره خوب و بد گردد حساب

گفت حتی ذره ای کرده حساب آید دقیق

گفتمش عاشق بگو کی بر کنم عزم سفر

گفت هر آندم که بپذیرد تو را عزم رفیق

گفتمش آخر چه باشد توشه این راه من

گفت آزادی به نیکی و بدی در این طریق