قصه گل
صبحدم از باغ گل ناله ای آمد به گوش
سوی ندا در شدم طینتم آمد به جوش
ساغر گل با جنون پیرهنش می درید
از نظر منظرش جان زقفس می پرید
گفتمش ای کهنه یار از چه نگیری قرار
از قدح جامه ات می کنی اینسان فرار
گفت چو من نیستی پاکدل و پر زخار
تا که نظر افکنی بر رخ زیبای یار
گفتمش ای پر غرور جامه در و بس شرور
از چه چنین بی حیا می کنیت جامه دور
گفت که من عاشقم عاشق و شیدای یار
از قدح جامه ام می کنم از این فرار
گفتمش ای بی حیا پاکدل و پر ریا
باده مگر خورده ای عقل تو کردی جدا ؟
گفت چگونه نظر بر رخ یار افکنم
تا که چنین جامه ای قفل شده بر تنم
این دل شیدای من این تن عریان من
چهره زیبای من دیده گریان من
به که شود آشکار از نظر و دید یار
تا که شود آیتی از دل شیدای یار
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۸۷ ساعت 9:1 توسط مهران ازادپی چیز مشنگ قلی
|
سلام دوستان