|
جبر یا اختیار با سلام و احترام به همه دوستانی که قابل دونستند و در این مدتی که حضور نداشتم من رو با کامنت هاشون مورد لطف و عنایت قرار دادند مطلبی که باعث شد در خصوص فلسفه جبر و اختیار در وبلاگم یادداشتی بنویسم این بود که شاید سالها این موضوع دل مشغولی من بود و همینطور بسیاری از دوستان و آشنایان هم همواره در این مورد سوالاتی در ذهن داشتند که به نظرم رسید این از نوادر موضوعاتیه که باید در خصوصش به یک نتیجه نهائی رسید . ( بقیه در ادامه مطلب )
((مثل سگ)) تنها و بی کس و کار ، خسته و بی رمق ، از خونه زد بیرون ، باد سردی تا مغز استخونش رو می سوزوند ، سرش رو توی یقه کت نیم دارش چپونده بود و دستها رو تا با لای مچ در جیب شلوار فرو کرده بود واز سوراخی که ته جیب بود با سر انگشت پاهای خودشرو لمس می کرد و همچنان به پیش می رفت اما به کجا ؟ خودش هم نمیدونست ، شهر بزرگ بود واو در این بزرگی گم شده بود شاید شهر رو چند برابر حد طبیعیش می دید ، از گرسنگی دلش ضعف می رفت شاید دو روز بود که خودش وزنش هیچ چیز نخورده بودند ، چند جا این طرف واون طرف زده بود اما کاری گیرش نیومده بود وحا لا به اون روزهای خوبش فکر می کرد وبا خودش غر ولند می کرد که آخه مرتیکه تو که خودت رو به زور اداره می کردی ، زن گرفتنت چی بود ؟ حالا خودت وزنت هیچ اون بچه کوچولو ونحیف چه گناهی کرده بود ؟ اه که این مریضی لعنتی هم که ول کن نبود شاید اگه مریضی نبود میتونست کاری پیدا کنه ، حالا دیگه سوز وسرما باعث شده بود چشم هاش پر از آب بشه وجلو راهش رو خوب نمی دید ، به زحمت دستش رو از جیب در آورد وبا گوشه آستین چرکش آب چشمش رو خشک کرد و دوباره دستها رو داخل جیب کرد وراه افتاد اما سرما امان نمیداد، سرش رو قدری بالاتر گرفت ، از پشت تاری چشمش تصویری به ذهنش می رسید ، کمی سرش رو تکون داد ، خانم شیک پوشی از روبرو می اومد ، هزار بار مرد وزنده شد ، دستش رو تا نیمه از جیب شلوار بیرون کشید ، اما نه تا بحال دست به چنین کاری نزده بود ، با خودش در جدال بود ، فقط کافیه نیم متر دستت رو دراز کنی ، اون خانوم مهربون حتما به تو کمک خواهد کرد ، اما نه هرگز حاضر نیستم تکدی کنم ، خدایا ، چرا هرچی بلاست سر ما بدبخت بیچاره ها میاد ؟ اصلا انگار سوز وسرما هم برای ما بخت برگشته ها چندین برابره ؟ وبعد به آرومی خانومی رو که از بغل دستش می گذشت نگاه کرد انگار که اصلا سردش نبود ، خوش به حالش ، جلوتر رفت ، یه بار کفش زهوار در رفته اش روی یخ لیز خورد ولی هرطور بود خودش رو نگاه داشت ، توی این مصیبت بزرگ ، کافی بود که زمین هم بخوره ویه دست یا پاش بشکنه ، اون وقت بیا ودرستش کن وبعد بی اختیار خندید اما خنده ای از سر درد وبعد بلا فاصله به این زمین خاکی با اون همه زیبایی وزشتی تف کرد وباز با صدای بلند تری خندید ، کمی جلو تر مردم یه جا جمع شده بودند ، به نظرش رسید که آدم خیری دیگ غذایی رو گذاشته وداره به مستمندان کمک می کنه ، جلو رفت تا شاید بتونه به حق خودش برسه اما واقعیت چیز دیگه ای بود ، داشتند خرت وپرت زن بی سرپرستی رو که اجاره خونه اش رو نداده بود توی خیابون می ریختند و مردم هم با بی تفاوتی فقط نگاه می کردند . به خودش خندید ، احمق جون کی توی این دنیا به جز خودش به کس دیگه ای هم فکر می کنه ؟ اگر اینطور بود که ما اینقدر بدبخت نبودیم ، بعد از این همه سال زندگی هنوز تجربه نکردی که برای زنده موندن فقط باید قوی بود ؟ آره بگذار به همه آدمهای دنیا بر بخوره ، اینجا یه جنگله که ریزتر ها میمیرن وشکار میشن تا جا رو برای بزرگتر ها که روز به روز چاق تر وپروار تر میشن باز کنن ، چند قدم پیش گذاشت ، یه جرثقیل بزرگ داشت یه نیمکت بتونی رو توی حاشیه خیابون کار میگذاشت تا مردم خسته بتونن روی اون نشسته وخستگی در کنن ، مردمی که شکمشون سیره ودلشون میخواد از چشم انداز پارک وخیابون استفاده کنن ، با خودش گفت : این همه رفاه برای مردم ؟ چه شهردار خوبی ؟ چقدر مهربونه ..... چقدر به فکر مردمه ........ اما ... اما اگه جنس این نیمکت از نون بود ...... شاید امشب بچه ام از گرسنگی نمی مرد .
تنگ در تنگ هم سواره سوار ُ رفته صبر و قرار عاشورا گرد بر گرد لب سکوت و سکوت ُ آسمان وامدار عاشورا آسمان بخیل و خصم بخیل ُ تشنه کامی به روی ساحل نیل می زند مشت پر به سینه من ُ دل در این پر شرار عاشورا کرده دشمن فضای میدان تنگ ُ آب شط ببسته خصم خدنگ ابر چشمم ترانه ای دارد ُ در رثای بهار عـــــــــــاشورا دستها شاخه های خشک وفا ُ سعی او بود ُ مروه بود و صفا لب ترک خورد و همچنان خشکید ُ آب در کارزار عـــــاشورا مرد راهی بجو ُ که آب آرد ُ کـــــــو سحابی که بارشی بارد از سپیـــــد لبان خشکیده ُ شد سیه روزگـــــــار عـــــاشورا پشت اسب و کمان و زه در مشت ُ مشک آبی تهی نهاده به پشت در تب تشنگـــــــان چه می سوزد ُ زاده ذوالفقـــار عاشورا در دلش یاد تشنگان روئید ُ مشت وا کرد ُ تشنگی جوئید بارک الله به بهتــــــرین مخلوق ُ دلبری از تبـــــــار عــــــاشورا تیر در چشم و بازو افتاده ُ از دهان مشک پـــاره ننهاده وامصیبت ُ ز اسب خود افتاد ُ حرمت و اعتبــار عــــــاشورا مشک را برگرفته با دندان ُ سینه خیز و گشاده رو ُ خندان بانک ادرک اخا و صد افغان ُ کشته شد آبیــــار عــــــاشورا آسمان و ابر و ماه و زمین ُ ظلمتان را نموده صد نفــــرین سینه شد داغــــــــدار و حزین ُ در غــم گل عذار عاشورا
آب و آب از آب یک نقش سراب
آب و آب و مشک وتنها یک حباب آب زندانی و گل در پیچ و تاب آب وهمی شد برای ماهتاب ماهتاب از روی مهرویان خجل مه رخان لب تشنه پیش آفتاب هان حذر کن آب از روز عقاب آب از اولاد علی رو بر متاب شد سکینه از عطش در تاب و تب پیش چشمش روز تیره تر زشب پرسه می زد دختر خون خدا در میان غنچه ها و لاله ها تشنگی را گوئی از خود رانده بود در غم دیگر گلان وا مانده بود شیر خواران تشنه و آبی نبود ورنه او در قید بی تابی نبود با تعب از خیمه گه بیرون پرید روی خالید و گریبان را درید روبروی قبله شد آنگه نشست شکوه کرد از پستی گردون پست این منم دردانه خون خدا تشنه لب در وادی کرب و بلا جرعه ای از جویبار کوثرم زاده بنت النبی اطهرم آه ای مهتاب غرق آتشم دست بگشا تا در آغوشت کشم آن طرف در رکن ابن بوتراب ماهتابی دید پیش آفتاب سر به روی پای مولا می نهاد هل عطا می خواست من باب جهاد تا اشارت کرد آن والا مقام پس به یک دم شد دوان سوی خیام لاله ها تاول به لب در سوز و تب اینچنین روزی چه سان آید به شب آب با آتش تبانی کرده بود تشنه کامی قصد جانی کرده بود دختر خون خدا در هروله سعی او ُ مشک و عمو و ولوله گو مدد از ساقی کوثر گرفت دامن عباس آب آور گرفت آتشی افتاد در حور و ملک نقش های عشق می زد بر فلک تا سحر بانک عمو و آب بود خیمه پر از تشنگی ناب بود مشک را از روی تیرک باز کرد با عمو از دل سخن آغاز کرد زین نمت من عاقبت را دیده ام دوش از جدم نبی بشنیده ام آنچه از این تشنگی ماند به جا قصه لبهای خشک است و وفا بار دیگر چشم او را ناز کرد بوسه بر بازوی او آغاز کرد دست بر فرقش کشید و زار زد ناتوان شد تکیه بر دیوار زد تو نباشی دشت پر گل می شود داغ در آواز بلبل می شود تو نباشی ماه نیلی می شود گونه ها آغوش سیلی می شود تو نباشی کودکان را می زنند گوشوار از گوش طفلان می کنند بی تو پا ها غرق تاول می شود خار و خس بر پای طفلان میرود دوشها جولانگه شلاقهاست روزگار غل و زنجیر و بلاست اینک این دور سرافرازی رسید وقت خود سوزی و جانبازی رسید تا که مولا اذن آهنگت نداد حکم میدان رفتن و جنگت را نداد خود نگویم ُ عشق در قلبم نهاد آب باشد مر تو را حکم جهاد
باده نوشان الست از جام غم ساغر زنید
دست افشان سر براندازنید و سرنا بر زنید تا صراحی دوش بر دوش حریفان می رود این صبوحی بشکنید و جام تا آخر زنید وقت شیدائی است اینک رختها را بر کنید سینه ها گلگون نمائید و به جان اخگر زنید شعله اندازید بر سر تا که آتش ُ آتش است در غم بیت النبی تا پای خاکستر زنید وای آتش در صف لولی وشان افتاده است آب بر چشمان خون پالای آب آور زنید چشمه های اشک من سودای آهم می شود آهم از سر می رود غم مویه سرتا سر زنید این پریشانی مرا بر کوس رسوائی زند تیغها بر من فرود و سنگها بر سر زنید .
بسم الله الرحمن الرحیم فعل ماضی یک هفته ای می شد که در اون کلاس تدریس می کرد ودر تمام اون یک هفته اون بچه با اون چشمهای میشی ونافذش تموم ذهنش رو پر کرده بود ، جلو کلاس راه می رفت ، از چپ به راست واز راست به چپ ، داشت فعل ماضی رو درس می داد ، (( فعل ماضی دلالت می کند بر انجام کاری یا روی دادن حالتی در گذشته)) ، ویک بار دیگه به پسرک نگاه کرد که سرش رو پائین انداخته بود وزیر لب چیزی رو زمزمه می کرد ، درست مثل همیشه . یک بار دیگه خواست غافلگیرش کنه ، با خودش گفت : این بار دیگه حواسش نیست وبعد با صدایی محکم او رو صدا زد . علی ، ؟ آخرین کلمه ای که گفتم چی بود ؟ علی با آرامش بلند شد وگفت : آقا گفتید این بار دیگه حواسش نیست . ـ نه این رو نمیگم ، قبل از اون ، ـ آقا گفتید فعل ماضی دلالت می کند بر ........ و او بر خودش لرزید ، این رو گفته بود اما .... اما جمله اول علی رو هرگز به یاد نمی آورد که بلند به زبون آورده باشه ، خواست بپرسه اما شک کرد ، دوباره به پسرک نگاه کرد ، سرش پائین بود وجمله رو هم کاملا درست گفته بود اما هنوز داشت چیزی رو با خودش زمزمه می کرد ، سعی کرد ازش بپرسه اما انگار کسی بهش گفت بگذار برای بعد و فقط به عوض کردن جای علی اکتفا کرد واو رو به نیمکت اول آورد تا بقول خودش جلو چشمش باشه وشروع به ادامه درس کرد اما هنوز ذهنش مشغول بود ، چطور ممکنه ؟ آیا اون جمله رو با صدای بلند گفته ؟ ـ نه ، هرگز ممکن نیست . بنا بر این فقط این باقی می مونه که ذهنش رو خونده باشه ، یعنی این امکان داره ؟ اگر اینطوره دست راستش رو بالا بیاره . این بار در جای خودش میخکوب شد چیزی شبیه ترس همه وجودش رو فرا گرفته بود ، علی دست راستش بالا بود وباز با همون سرعت دست رو پائین آورد ، کنار نیمکت علی رفت ، اون بچه ده ساله هنوز زیر لب چیزی رو ورد گونه تکرار می کرد ، سر خودش رو کنار گوش پسرک گذاشت وگفت : چیزی میخواستی بپرسی ؟ علی با آرامش کنار گوش معلم گفت ، آشفتگی خاطر شما ، ما رو هم آشفته کرده ، کمی آرامش داشته باشید. این بار دیگه داشت خشک می شد ، پرسید چطور ؟ وپسرک با چشمهای نافذ خودش در چشمهای او نگاه کرد وگفت : مراقبه کن . راستی این کلمه رو کجا شنیده بود ؟ بعد از اون روز خیلی ها دیدند که زنگ های تفریح معلم از کلاس بیرون نمی رفت وعلی هم در کلاس می موند ووقتی هر دو از کلاس بیرون می اومدند چیزی زیر لب زمزمه می کنند . وآخرین روز درس وقتی علی در حال امتحان سرش پائین بود وچیزی زیر لب زمزمه می کرد اگر چه خیلی مفهوم نبود ولی معلم می شنید که میگه " وحدهو لا اله الا هو "
تو و یک سبد ستاره
من و یک عمر نا شاد تو و آرامش و شادی من و غریو و تندر و عصیان تو و .... شب شکاری و استیلا من و اسارت و ضعف و زبونی که تو عاشقی و من گمشده ای دارم تو سخاوت و صداقت و امن من و جدالی با خویش تو و شهامت و شجاعت و سپیده دم من و طویل شب و حسرت و ...... ابهام تو واوج ، تو و شادی ، تو و شکوفه من و ماتم و تلخی عمری بی حاصل که تو میروی و ............. (( من زجیر به پا دارم )) !!!!!!!! از محمد رسول جلیلیان قطعه شعری دارم که در همه خبرا اینجاست قابل دسترسیه
بسم الله الرحمن الرحیم مهمان صدای توپها وخمپاره ها نزدیک شده بود ، هر از گاه سوت خمپاره ای از بالای سقف فرو ریخته خونه پیرزن عرب رد می شد وگردن نخلی رو قطع می کرد واز اون گرد وخاک به هوا بلند می شد . پیرزن دنباله جامه سیاه خودش رو از داخل گرد وخاکهایی که وسط اتاق ریخته بود جمع کرد وتکون داد ، اتاقی که تا چند وقت پیش زیبا ترین اتاق محله بود ، وآخرین تکه وسایل به درد بخور خودش رو جمع وجور کرد و یک بار دیگه نارنجکی رو که در دست داشت در مشت خودش فشرد ، نارنجکی که شوهر پیرش در آخرین لحظاتی که داشت شهید می شد در دستش گذاشته بود و سفارش کرده بود ، مبادا زنده دستگیر بشی ها ، اینها ..... ای ضامنش رو میکشی ..... فنر که رها شد ، تا پنج میشمری ..... خلاص . پهنه صورتش رو با گوشه شالش پاک کرد ویک بار دیگه از پنجره چوبی به نخلستان نگاه کرد ، جرات نمی کرد بطرف شط بره ، مثل اینکه درگیری کنار شط خیلی سنگین بود واز دور پسرش رو دید که افتان وخیزان بطرفش می دوه ، وقتی به میون درگاه رسید ، با وجود نوری که از پشت می تابید وباعث شده بود صورتش در تاریکی بمونه ، مادر ، رگه باریک خونی که از پیشانی راه خودش رو توی گرد وغبار غلیظی که صورتش رو پوشونده بود باز کرده وبه لبهای خشک وتشنه اش رسونده بود تشخیص می داد ، اسلحه بدون خشابی که در دست داشت خبر ناگواری رو گواهی می داد ، بریده ونفس زنان فقط یک جمله گفت ..... ننه ... خط شکست . وبعد زانو به زمین زد وخم شد وهای های گریست ، بعد با عجله نیم تنه خودش رو بالا گرفت وادامه داد ، خو یالا په ، چرا منتظری ؟ پیرزن در حالیکه نگاهش بطرف شط می دوید گفت : امون از چشم انتظاری ، .... ـ ننه تو رو خدا ول کن این حرفهارو ...... راه بیفت ( ـ ننه دلم گواهی میده مهمون دارم )، وپسر که دیگه درنگ رو جایز نمی دونست بازوی پیرزن رو گرفت وبطرف درب دیگر ساختمان که روبروی درب ورود بود کشید ...... پیرزن که هنوز مبهوت بود از کنار دست جوون به بیرون خونه نگاه کرد وگفت اومدند .....پسر فریاد زد تو برو .....، تو برو .....، من معطلشون میکنم وپیرزن که یارای مقاومت نداشت از درب پشتی بیرون رفت در حالیکه پاهاش او رو یاری نمی کرد، هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای دو گلوله وبعد فریاد پسرش او رو به خود آورد ، متوقف شد ، برگشت و توی درگاه درب خروجی پسرش رو دید که خون از زانوش جاری بود وقدش از درد خم شده بود ، بطرفش دوید و وقتی بالای سر او رسید توی اون یکی درگاهی اتاق ، تصویر تاریک سربازی رو دید که اسلحه ای به دست داره وظاهرش نشون میداد عراقی باشه ، همه جسارت خودش رو جمع کرد ، ضامن نارنجک رو کشید ، ـ یک ..... دو ..... ، صداری فنر نارنجک با فریاد مردی که با زبان عربی مادرش رو صدا می زد در هم آمیخت ...... ـ امی ....... شکی تمام وجودش رو فرا گرفت ودستش لرزید ، اما حالا دیگه راهی براش باقی نمونده بود ، سرش رو بالا کرد ..... سه ...... چهار ..... ونارنجک رو ناشیانه به میون اتاق پرتاب کرد ..... اما .... اما انگار اسلحه پیکری که توی درگاه ایستاده بود خشاب نداشت ، ونالید ـ امی ....... پیکره ای که توی درگاه بود با صدای انفجار چرخی زد وبا پشت به کف اتاق نیمه تاریک افتاد وجوان پیرزن هم از درد ترکشهایی که به کمرش اصابت کرده بود ، قد خمیده خودش رو راست کرد وچند لحظه بعد چشمهاش به سقف فرو ریخته اتاق خشک شد . پیرزن شیون کرد وبطرف پسرش دوید تا سر او رو در آغوش بگیره ویک لحظه از تعجب خشک شد . کدوم یکی از اون دو پسرش بود ؟ وشاید هر دوتا .... ، شباهتی که بین اون دوتا بود ، اصلا انگار هر دو یکی بودند ...... واین بار با سوز دل نالید ...... چند سال منتظر مهمان شدنت بودم ...... وخاطراتی رو مرور کرد که دو قلوی پسرش رو با عموش که بچه دار نمی شد برای زندگی به عراق فرستاد.
بسم الله الرحمن الرحیم آب حوض همونطور که داشتند آب حوض رو خالی می کردند وکاسه کاسه وسطل ، سطل بیرون می ریختند ، برق شیطنتی در چشمهای او درخشید ، اونها سه برادر بودند واو کوچکترین اونها بود ، دوباره به دور وبر نگاهی کرد وراهی رو که می خواست از اون طرف فرار کنه از نظر گذروند ولبخندی دیگه به لبهاش نقش بست ، دو برادر دیگه بشدت مشغول خالی کردن آب حوض بودند واو در فکر اجراء نقشه ای که در سر داشت ، قبلا هم این کار رو بارها انجام داده بود وهر بار هم با موفقیت از دست اونها فرار کرده بود وهیچکدوم از اون دوتا حتی به گرد پای او هم نرسیده بودند حتی خود اونها هم میدونستند که حریف این وروجک نخواهند شد و بی بی هم به این مسئله ایمان آورده بود ، یه گلدون توی راه بود که فرار اورو سخت می کرد ، برای رد گم کردن کاسه ای آب داخل اون ریخت واون رو از سر راه برداشت دوباره کنار حوض برگشت ، اون دوتا ....... ، برادر هاش رو می گم ، هنوز بسرعت کار می کردند ، بی بی گفته بود تا آب حوض رو کاملا خالی نکنید از نهار خبری نیست ، درست مثل روزهای قبل از جبهه ........... وحالا دیگه از جنگ خبری نبود ، یک بار دیگه مسیر فرار رو چک کرد درست مثل روزهای گروهان تخریب . راه امن بود ، هیچ مانعی وجود نداشت ، کاسه آب لب پاشویه رو برداشت واون رو پر از آب کرد ، نگاهی به برادرهاش کرد وهمه آب اون کاسه رو به سر وروی برادر هاپاشید ورو به فرار گذاشت ، یکی از اونها با بد خلقی گفت : ای کثافت باز هم خیسمون کرد وبطرفش خیز برداشت ، اما .... اما این دفعه خیلی زود به او رسید ، با دو قدم یا سه قدم وحالا صدای شیون وگریه او بود که فضا رو پرمی کرد. بی بی سراسیمه از شنیدن صدای شیون از آشپزخونه کنار حیاط بیرون پرید وماهیتابه ای که در دست داشت میون زمین وهوا رها شد . حالا هر چهار نفر گریه می کردند ، بی بی توی درگاه آشپزخونه ، واون سه برادر هم دونفر در وسط حیاط وکوچیکه هم با هر دوپای قطع شده روی ویلچر.
عشق را در نی نی چشم ترم آغاز بودی لطف بودی مهر بودی سر به سر آواز بودی شعله ای در خرمنم افکنده پر شورم نمودی چون تو سیمین بر همائی خوش پر و پرواز بودی هم سری پر شور بودی هم دلی پر نور بودی هم تو بحری از صفا هم چشمه ای پر راز بودی من همان لولی وش گمگشته مست ملولم تو همان خندان دو لب مهپاره شهباز بودی من همان بربط زن دیوانه رندم که بودم کی تو مه پیکر چنین پر عشوه و پر ناز بودی؟ روز و شب اندر فراغت داغ دل پیوسته دارم هان کجا پنهان تو حوری سیرت طناز بودی ؟ یاد دارم تا دم آخر سراسر لطف بودی نغمه سازی واله ای خوش صورت و غماز بودی هم نکو سیرت بدی هم چون بتی مه چهر بودی هم تو باغی بی خزان هم جنگلی از راز بودی دل ز آزادی خونین دل کجا بردی و رفتی کاش چندی با من بشکسته دل دمساز بودی
|
مرا بشناس![]()
سلام دوستان
به من بگو گالری قالب گنجینههفته چهارم اردیبهشت 1388هفته سوم اسفند 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته چهارم اسفند 1386 نویسندگانمهران ازادپیمهران آزادپی یاران یار
ترفند های ریجستری |